تبليغاتX
شعر هاي ناب

شعر هاي ناب

زندگی حواسشو خوب جمع میکنه تا ببینه تو چی دوست داری که در عوض اشتباهت اون رو ازت بگیره

کسی که دوسم داشت

بهش نامردی نکردم اما نامردی در حقم کامل کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 17:17  توسط محمدارمیا  | 

الناز شاکردوست

ای عشق از اتش اصل و نسب داری از تیره دودی از دودمان باد

اب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر از بوی تو اتش در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران هر کوه بی فرهاد کاهی بدست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را اندوه مادرزاد

 از خاک ما در باد بوی تو می اید تنها تو میمانی ما میرویم از یاد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 10:24  توسط محمدارمیا  | 

تنهایی

به گوشت میرسد روزی که بعد از تو چه شد حالم چه جوری گریه میکردم که از تو دست بردارم نشد

گریه کنم پیشت نخواستم بد بشه رفتارم  نمیخواستم بفمهی که من طاقت نمیارم دلم واسه خودم میسوخت برای

 قلب درگیرم یه روز توی خندهات بود گفتی که تو میمونی من میرم

سرم رو گرم میکردم  که از یادم بره این غم ولی بازم شبا تا

صبح تو را تو خواب میدیدم 

ندونستی چرا اینها رو باید میفهمیدی من رو دیدی ولی یک بار ازم چیزی نپرسیدی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:18  توسط محمدارمیا  | 

اس ام اس برای کسی که دلت رو شکسته


تو بگو وقتی خواب بودم چه کسی مداد رنگیشُ برداشت و فاصله ها رو پٌررنگ کرد ؟؟


 نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد

 


از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگر دوستمان  نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید

که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...

و این خود دردی کشنده است ...


زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.....تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیاموختی که چگونه تو رو فراموش کنم


اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد


خیلی ها نفرین میکنن ... تلافی میکنن... اما نه ... نفرین من ... الهی اونی که دوستش داری تنهات نذاره ... تلافی من .... میرم تا به اون برسی ... سره راهت نباشم ... راستی ... قد من دوست داره ...؟


خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش ؛ یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه


 

یادت باشه که یادم بیاری که یادت بدم که یاد بگیری که همیشه به یادتم و یادت هیچ وقت از یادم نمیره . . .  این یادت نره . . .


یک نصیحت: مواظب خودت باش! یک خواهش: اصلاً عوض نشو! یک آرزو: فراموشم نکن! یک دروغ: تورو دوست ‏ندارم!!، یک حقیقت: دلم برات تنگ شده


 

زمان ! به من آموخت که : دست دادن معنی رفاقت نیست ... بوسیدن قول ماندن نیست ... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست ...


شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!


 چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است


یکی محبت میکنه و یکی ناز میکنه ! اونی که ناز میکنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت میکنه همیشه تنهای تنهاست


بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

                                                                باشد که نباشیم و بدانند که بودیم


دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است


 

 

دلم می خواست بهانه‌ای باشی برای فراموش کردن همه چیز...

اما حالا دلم می‌خواهد بهانه‌ای باشد برای فراموش کردن" تو" !...


ذهن را درگیر با عشقی خیالی کرد و رفت
جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت
چون رمیدن های آهو ناز کردن های او
چشم و دستان مرا حالی به حالی کرد و رفت


یاران به خدا که بی وفایی مکنید

با عاشق دلخسته جدایی مکنید

یا آن که وفا می کنید تا آخر

یا آنکه از اول آشنایی نکنید


 

  اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی

بدوون اینو که دل من شده جادو به طلسمت

یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت  


 ای که بر لبهای ما طرح تبسم می شوی

                         دعوت ما بوده ای  ,  مهمان  مردم  می شوی   


                   

نفرین به عشق به عاشقی .نفرین به بخت و سرنوشت . به اون نگاه که عشقتو . تو سرنوشت من نوشت . نفرین به من نفرین به تو . نفرین به عشق من و تو . به ساده بودن منو . به اون دل سیاه تو..........


در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی
کاش یارب نیافتد به کسی کار کسی


 

گه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون

که تموم فکر من پیش تو بود

مثه تو تو  زندگیم هیشکی نبود...............


 

 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این منزل ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد


هی فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که زندگی را
جز برای او وجز با او نمی خواهی !


من یه فنجون چای داغ و به تو ترجیح میدم چون اون فقط زبونم میسوزونه و تو دلمو


وفای شمع را نازم که بعد از سوختن 

به صد خاکستری در دامن پروانه میریزد

نه چون انسان که بعد از رفتن  همدم  

گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد


 

 

به اولین شخصی که گفتم دوست دارم تو بودی ولی انقدر دل شکستن برات راحت که دل ما رو هم شکستی مشکلی نداره انقدر دل ما شکسته که دیگه ضد ضربه شده


 

 

زهی نوش لب لعلت حیات جاودان من

به دندان می گزی لب را چه می خواهی ز جان من


 

شاهزده کوچلو چی می خوای

روی زمین جای تو نیست

اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست

آفتاب غروبی نداریم

روزهای خوبی نداریم

واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود

یه وقت مثه ماها نشی

خسته ،کلافه ،نیمه جون

تو حسرت یه تیکه ابر

دیدن یه رنگین کمون

اینجا دیگه نشونه ای از گل سرخ و لاله نیست

کنار ماه دودیمون نشونه هاله نیست

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود

تو شبا جای ستاره سکه شماری می کنیم

با گل های پلاستیکی عصرو بهاری می کنیم

کی گفته اینجا بمونی؟

پاشو برو به آسمون

همون جا پیش گل سرخ

تو خونه خودت بمون

شاهزده کوچلو چی می خوای

روی زمین جای تو نیست

اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست

آفتاب غروبی نداریم

روزهای خوبی نداریم

واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود


سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم گریه کردم


خوشحالی که دلمو شکستی؟؟؟

بدان ای نازنین آنچه شکستی تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودی


ما نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه ولی می تونیم بهش یاد بدیم که اگه شکست لبه تیزش دست اونی که  شکسته تش رو  نبره


درسته که یه روزی فراموش می کنی و یه روز دیگه فراموش می شی ولی اینو بدون

فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند

 


چه سخته آدم دوباره به دیواری تکیه بده که 1بار آوارش روش ریخته


برو برو منم بیزارم از تو

                                      خیالم هس که دست وردارم از تو

خیالت هس که مو یاری ندارم

                                       گلِِِی دارم که بویِش بهتـر از تـو


 

غریبی رفتم و از تو گذشتم

                                          دو چشم سیل میبارید بستم

دلی که صبح و شو یاد تو می کرد

                                          خدا صبری به دلدادم نشست


دیگه بهت نمیگم برو به جهنم.  آخه  مگه جهنمیا چه گناهی کردن که باید عوضی مثل تو رو تحمل کنن


 

کاشکی عشق دیروز هنوز میون ما بود

واسه من توی قلبت هنوز یه ذره جا بود


 

تا عمر دارم این دل شکسته  رو تحمل میکنم و با خودم همه جا می برم  تا شاید یه بند زن پیدا بشه بتونه مثل قبل درستش کنه تا شاید دوباره عاشق بشه


دل ما که شکست  کسی صدایش نشنید اری دل مرد بی صدا می شکند

 

حالا که بشکن بشکه

امیدوارم یکی هم ماله تورو بشکنه


با از دست دادن همه چیز ، همه چیز می شوی!

تو همه چیز منی


 

هر وقت دل کسی رو شکستی 1 میخ بزن تو دیوار  هر وقت که دلشو به دست اوردی اون میخ رو از دیوار در بیار ولی جای اون میخ همیشه رو دیوار میمونه


 

حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات
باشد، قبول...لااقل این نکته را بدان:

آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم
در سینه می تپید،
            دلم بود...
                نا مهربان..


ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید    

 میدونم چند روز دیگه میشنوم جدا شدید


 

به نامردی نامردان قسم خوردم

که نامردی کنم در حق نامردان


 

الهی یکی پبدابشه رو دلت پا بزاره 

هرچی که با من میکنی  یه روز به روزت بیاره

 


دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است


دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!


من آهنگ غریب روزگارم. غمی بی انتها در سینه دارم. تمام هستی ام یک قلب پاکست. که آن را زیر پایت می گذارم.


زندگی اجبار است ... مرگ انتظار است ... عشق یک بار است ... جدایی دشوار است ... ولی یاد تو تکرار است ... !


 

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد


روز اول خیلی اتفاقی دیدمت...
روز دوم الکی الکی چشمهام به چشمت افتاد
...
هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم
...
ماه بعد شانسی به دلم نشستی

و
حالا سالهاست یواشکی دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 16:37  توسط محمدارمیا  | 

گزیده ای از سخنان کورش کبیر

باز هم میخواهم اخرین سخنم را یک بار دیگر تکرار کنم :

بهترین ضربتی که به دشمنان تان وارد خواهید ساخت این است که با دوستان خود به مدارا و رآفت رفتار کنید

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و کسب افتخار ایران زمین مغلوب شده باشم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کسی که خود واجد مزایا و فضایل نباشد حق ریاست بر دیگران را ندارد

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هر برادری که از منافع برادر خود مانند نفع خویش حمایت کرد به کار خود سامان داده است

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به احترام روح من که باقی و ناظر بر احوال شماست به انچه دستور میدهم عمل کنید

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از تاریخ و سرگذشت های اخلاف خود پند گیرید ، تاریخ مکتب پند و عبرت است

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

همیشه با هم یکدل و صمیمی بمانید تا اتحادتان موید و پایدار بماند

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بکوش که بیش از هر کس برادرت را یاری کنی و دلش را از محبت و صمیمیت سر شار سازی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حرمت قانون را  بر خود واجب شمارید و خصایل و سنن قدیمی را گرامی بدارید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 17:41  توسط محمدارمیا  | 

بردگي

و ناگهان ديدم در کنار فرعون ها و قارون ها که به بردگيمان

 

 مي خريدند و به بيگاريمان مي کشيدند، ديگراني نيز به نام

 

 جانشينان پيامبران سرکشيدند، روحانيان رسمي

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 16:52  توسط محمدارمیا  | 

دکتر شریعتی

من در سرزمینی زندگی میکنم

 

که دویدن سهم کسانیس که نمیرسند

 

و رسیدن سهم کسانی که نمیدوند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 16:50  توسط محمدارمیا  | 

حال کسی نیست گرد غبار مزار کهنه ام را پاک کند

روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

ان جگرسوخته ،خسته از این دار برفت

شعر از دفتر یاداشت نفس

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 16:39  توسط محمدارمیا  | 

من تنها

عقل بیهوده سر طرح معما دارد   

 بازی عشق مگر شاید و اما دارد 

  

 در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست 

  آینه از امروز تماشا دارد 

 

  نفس سوخته دارم به شتابید ای خلق 

  قطره ای قصد نشان دادن دریا دارم 

 

 عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت 

  چه سخن ها که خدا با دارد  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 16:14  توسط محمدارمیا  | 

شما بگین این واقا ادمه یا شبیه ادمه

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 15:51  توسط محمدارمیا  | 

ماه تولد شما چه رنگی است

ماه تولدتان چه رنگی است؟

 

بگویید در کدام ماه به دنیا آمده اید تا بگوییم چه رنگی هستید؟ روان شناسان اکنون دریافته اند که هر ماه نشانه رنگ مخصوصی است که می تواند برخی خصوصیات باطنی شما را بر ملا سازد. اکنون باید با دقت ماه ها را شمارش کرده و رنگ مخصوص خود را بیابید تا از برخی خصوصیات ذاتی خود که ممکن است ار آنها بی اطلاع باشید.

فروردین: قرمز
با نمک و دوست داشتنی، مشکل پسند، با روحیه بشاش هستید. قادرید با مردم بسیار خوب و با ملاطفت برخورد کنید و این همان عشقی است که می تواند در راهی که در پیش دارید، همراهتان باشد. دیگران از بودن با شما لذت می برند و این نشانه خوش مشربی شماست.

اردیبهشت: شیری
اهل رقابت و دوستدار بازی های رقابتی هستید و به هیچ وجه دوست ندارید بازنده باشید. قابل اطمینان و امین هستید و بسیار علاقه دارید وقت خود را بیرون از خانه بگذرانید، مسافرت را بسیار دوست دارید. انسانی صادق هستید و همین صداقت، شما را امین مردم ساخته است. با این حال زمانی که از دست کسی عصبانی می شود به سختی او را بخشیده و نمی توانید به راحتی از کارهایش چشم بپوشید.

خرداد: نیلی
شما بیشتر متوجه نگاهتان هستید و استانداردهای بالایی در انتخاب دارید و هر چیزی را با دقت و تفکر انتخاب می کنید و به ندرت مرتکب اشتباه می شوید. به راحتی می توانید دوستان جدیدی پیدا کنید. جذابید و عاشق زندگی. نسبت به همه چیز دارای احساس قوی هستید و آماده انجام کارهای سخت.

تیر: خاکستری
جذاب و فعال هستید. هرگز احساساتتان را پنهان نمی کنید و هر آنچه را که در درونتان است آشکار می سازید، اما ضمناً هم می توانید خودخواه هم باشید. صحبت کردن با شما راحت است و می توانید به دوستانتان نصایح خوبی ارائه دهید. کمی زود اعتماد می کنید و معمولاً در این زمینه ضربه می خورید. اخلاق خوب شما در بسیاری از موارد باعث سوءاستفاده دیگران می شوید.

مرداد: سبز
خیلی خوب با افراد تازه کنار می آیید، در واقع آدم خجالتی نیستید و دوست دارید مورد علاقه و توجه کسی باشید که دوستش دارید، ولی غالباً تنها هستید و به انتظار فرد مورد نظر نشسته اید. خشونت را نمی پسندید و تلاش می کنید با مهربانی و عطوفت کارها را پیش ببرید.

شهریور: طلایی
شما می دانید چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست است. آدم بشاشی هستید و عاشق بیرون رفتن و گذراندن وقت در خارج از خانه. کمی خیالپردازید و دوست دارید چیزهای جدید را تجربه کنید. این مساله در زندگی به نفع شماست.

مهر: صورتی
شما همواره در تلاشید تا در هر کاری بهترین باشید و دوست دارید تا حد امکان به دیگران کمک کنید. به سادگی قانع نمی شوید. به زندگی با دیده ای مثبت می نگرید و دوست دارید با استفاده از تجارب گذشتگان بهترین زندگی را برای خود و خانواده تان فراهم کنید. به سادگی به کسی اطمینان نمی کنید.

آبان: زرد
شما شیرین، دوست داشتنی و جذاب هستید و مورد اعتماد بسیاری از مردم. شما خوب تصمیم می گیرید و در زمان مناسب انتخاب درستی انجام می دهید. دیگران به راحتی به شما اطمینان کرده و نزدیکتان می شوند. برای هدف خود تلاش می کنید و معمولاً تا به آن نرسید از راه خود باز نمی گردید.

آذر: خرمایی
باهوشید و می دانید چه چیزی و انجام چه کاری درست است. می خواهید همه چیز را مطابق میل خود انجام دهید که گاهی می تواند به دلیل عدم توجه به نظر دیگران مشکل ساز باشد. آرزو و اهداف بزرگی دارید که با تلاش به نیمی از آنها می رسید. صبور و وفادار باشید.

دی: نارنجی
در مقابل اعمالتان مسوولیت پذیر بوده و می دانید چگونه با مردم رفتار کنید. همواره اهدافی برای دستیابی دارید و حقیقتاً برای رسیدن به انها تلاش می کنید. فردی آماده رقابت هستید و از این کار لذت می برید. دوستانتان برای شما اهمیت خاص دارند.

بهمن: ارغوانی
اسرار آمیز هستید، اما به هیچ وجه خودخواه نیستید، نظرتان به زودی جلب می شود و دیگران کاهی از این مسئله سوءاستفاده می کنند. بین دوستانتان محبوب هستید. همیشه بدنبال اشخاصی هستید که قابل اطمینان باشند.

اسفند: لیمویی
آرام هستید، اما به سادگی عصابانی می شوید. گاهی حسادت می ورزید و در مورد چیزهای کوچک اعتراض می کنید. قلبی صاف و روشن دارید و همراه خوبی برای فامیل و دوستان هستید.گاهی بیش از اندازه به ظاهرتان توجه می کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 11:54  توسط محمدارمیا  | 

باز این چه شورش است

سلام

الان تقریبا یک هفته که همه جا رنگ سیاه شده

روز و شب تو خیابون تو تاکسی تو مغازه ها خلاصه هر جا که فکرش کنی نوای حسین حسینه

اخه عزای حسینه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 17:45  توسط محمدارمیا  | 

قصه گوی عاشق

زیر گنبد کبود قصه گوی عاشقی زندونی بود
 
 
قصه هاش قصیده بود
 
غصه هاش رسیده بود
 
خط خطی روجزوه هاش پاپتی شاه و گداش
 
همه سردر گم گیج
 
همه پوچ و همه هیچ
 
زیر گنبد کبود قصه گوی عاشقی زندونی بود
 
تو تموم قصه هاش لابه لای غصه هاش
 
رنگ افتابش پریدست
 
پشت رستمش خمیدست
 
کوچه هاش پس کوچه دارن اما هیچ رهگذری نیست
 
پسکه دیوارش بلندن کسی چشمش به دری نیست
 
قصه گو قصه رو وا داد همه رو تو قصه جا داد
 
روی چشماش رو گرفت اما چشماش کور نمیشد
 
همه رو تو قصه جا داد اما قصش جو نمیشد
 
شهر قصه رو شلوغ کرد
 
پر از راست و دروغ کرد
 
قصه گو قصه رو وا داد همه رو تو قصه جا داد
 
تک سوار اسبش بردن
 
پهلوون حقش خوردن
 
ارزووی مادرا رو جوونا به خاک سپردن
 
تک سوار پای پیاده
 
پهلوون حقش داده
 
دیو قصش مهربون
 
پرییاش ابرو کمون
 
نه اسارتی به راهه نه اسیری ته چاهه
 
زیر گنبد کبود قصه گوی عاشقی زندونی بود
 
روی چشماش رو گرفت اما چشماش کور نمیشد
 
همه رو تو قصه جا داد اما قصش جو نمیشد
 
خنجراش برنده نیستن
 
ببراشم درنده نیستن
 
باغچه ها بی باغبون
 
کفترا بی اب و دون
 
عاشقا خونه به دوش
 
درکمین می فروش
 
شهر قصه رو شلوغ کرد
 
پر از راست و دروغ کرد
 
الغرض اخر کار
 
توی زندون پای دار
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 11:23  توسط محمدارمیا  | 

خداوندا

خداوندا تو دادی چشم بینا          

که بینم من همه گلهای زیبا                                                                                     

ببینم کوه و جنگلهاودریا            

ببینم چشمه ورودهاوصحرا

به هرسوبنگرم روزهاوشبها        

ببینم ماه رو و خا ل لبها

بگویم شکرتو شکرت خدایا        

که بینم من زمین را تاثریا

خدایا چشم دل را هم عطاکن       

بصیرت را نصیب این پرخطا کن       

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 18:49  توسط محمدارمیا  | 

رفتن دلیل نبودن نیست

در اسمان تو پرواز میکنم

                      عصری غمگین و غروبی غمگینتر 

         من بیزار از خودو از کرده خویش دل نامهربانم را به دوش میکشم

تا ان سوی مرزهای انزوا پنهانش کنم

در اوج نیزارهای پشیمانی ابرهای سیاه و سرگردان  که با من از یک طایفه اند سلام میگوییند

تو باور باور نکن اما من عاشقم

رفتن دلیل نبودن نیست

در غروب اسمان تو شاید در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم

تورا تا فردا تا سپیده خواهم برد وبا یاد تو با عشق تو خواهم مرد

رفتن دلیل نبودن نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 12:16  توسط محمدارمیا  | 

اس ام اس

پایان حکایتم شنیدنیست

                           من عاشق او

                                     او عاشق او

.......................................................

برقرار باشی و سبز گل من تازه بمون نفسم پیشکش تو جای من زنده بمون باغ دل بی تو خزون موندنی باش مهربون توکه از خود منی منو از خودت بدون

.............................................

عکست رو برام بفرست دارم پاسور بازی میکنم تک دل ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 18:42  توسط محمدارمیا  | 

دل تنگی

بچه که بودیم درد دلها روبایه ناله همه میفهمیدن

حالا بزرگ که شدیم درد دلها رو باصد زبونم که میگیم کسی نمیدونه

اخه چرا اینجوریه؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 12:50  توسط محمدارمیا  | 

نوجوانی...

 

نگاه نافذت مرا به سوی تو روانه کرد

حضور سرخ تو را برای من بهانه کرد

دلم به خاطر تو و به عشق پاک و ساده ات

پری به آسمان کشید و غربت شبانه کرد

من آن غروب خسته ام که از طلوع سرخ تو

طنین بغض کهنه را ترانه در ترانه کرد

کنون بدان که من که ام کبوتری شکسته بال

که پر کشید در دلت و عشق را بهانه کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 15:55  توسط محمدارمیا  | 

طنز

سه تا زن بستنی می خورن .
یکی لیس می زنه.
یکی هم گاز می زنه .
یکی هم می مکه.
کدومشون شوهر دارن ؟
نه بی ادب اونی که حلقه دستشه !!!!

********

میدونی شباهت پسر مجرد با لباس تو ماشین لباسشویی چیه؟؟؟......جفتشون تو کفن!!

**********

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

*************

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 14:33  توسط محمدارمیا  | 

به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

مدت زيادي از تولد برادر سکي کوچولو نگذشته بود . سکي مدام اصرار مي کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند سکي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي کند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود که جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار سکي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت کنند .
سکي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش مي توانستند مخفيانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکي کوچولو را ديدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني کوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 14:16  توسط محمدارمیا  | 

قصه

قصه از آنجا آغاز شد که خودت میدانی

از نیکی تو و از کمی من

 

همیشه نگران چیزی بودم

نگران تو

زیرا من چونان تو پاک نبودم

اما توحتی  پاکتر از آنی بودی که من می پنداشتم

و می ترسیدم که نکند که تورا بیازارم

 

میدانی گُل و خار نیز چنین اند

که خار

با همه بدی و تندی خویش

قادر به آزار گُل خویش نیست

آری من نیز خار گُلی چون تو بودم

و به پست بودنم در کنار تو افتخار میکردم

 

حال ای گل من

عاشق کمترین تو

بدان امید دل بسته است

که دامان از گناهان گذشته خویش شسته

وسپس خدای را شاکر باشد که لایق تو گشته

پس تو نیز بر گناهان و قصورات  گذشته من چشم پوش

تا بر پاکی ات آیتی دیگرباشی

 

خدای را شکر

خدای را شکر

که تورا و مرا آفرید

و خدای را شکر

خدای را تا ابد شکر

 

که با من

آنگونه نکرد که شایسته آنم

بلکه چنان کرد که شایسته رحمت اوست

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 14:3  توسط محمدارمیا  | 

ديد مجنون دختري مست وملنگ

ديد مجنون دختري مست و ملنگ

در خيابان با جواناني مشنگ



خوب دقت كرد در سيماي او

ديد آن دختر بُود ليلاي او



با دلي پردرد گفتا اين چنين

حرف ها دارم بيا (پيشم بشين)



من شنيدم تازگي چت مي كني

با جواني اهل تربت مي كني



نامه هاي عاشقانه مي دهي

با ايميل از ( توي) خانه مي دهي



عصرها اطراف ميدان ونك

مي پلاسي با جوانان ونك



موي صاف خود مجعد مي كني

با رپي ها رفت و آمد مي كني



بيني خود را نمودي چون مويز

جاي لطفاً نيز مي گويي (پليز)



خرمن مو را چرا آتش زدي؟

زير ابرو را چرا آتش زدي؟



چشم قيس عامري روشن شده

دختري چون تو مثال زن شده



دامن چين چين گلدارت چه شد؟

صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟



ابروي همچون هلالت هم پريد؟

آن دل صاف و زلالت هم پريد؟



قلب تو چون آينه شفاف بود

كي در آن يك ذرّه ( شين و كاف) بود



ديگر آن ليلاي سابق نيستي

مثل سابق صاف و عاشق نيستي



قبلنا عشق تو صاف و ساده بود

مهر مجنون در دلت افتاده بود



تو مرا بهر خودم مي خواستي

طعنه ها كي مي زدي از كاستي؟



زهرماري هم كه گويا خورده اي

آبروي هرچه دختر برده اي



رو به مجنون كرد ليلا گفت : هان

سورۀ ياسين درِ‌ ِگوشم نخوان



تو چه داري تا شوم من چاكرت؟

مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟



خانه داري ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمير

يا برو ديوانه اي ديگر بگير



ريش و پشم تو رسيده روي ناف

هستي از عقل و درايت هم معاف



آن طرف اما جوان و خوشگل است

بچه پولدار است گرچه كه ول است



او سمندي زير پا دارد ولي

تو به زحمت صاحب اسب شـَلي



خانه ات دشت و بيابان خداست

خانۀ او لااقل آن بالاهاست



با چنين اوضاع و احوالت يقين

خوشه ات يك مي شود ، حالا ببين



او ولي با اين همه پول و پله

خوشۀ سه مي شود سويش يله



گرچه راحت هست از درك و شعور

پول مي ريزد به پاي من چه جور



عشق بي مايه فطير است اي بشر

گرچه باشي همچو يك قرص قمر



عاشق بي پول مي خواهم چكار

هي نگو عشقم ، عزيزم ، زهر مار



راست مي گويند، تو ديوانه اي

با اصول عاشقي بيگانه اي



اين همه اشعار مي گويي كه چه؟

دربيابان راه مي پويي كه چه؟



بازگرد امروز سوي كوه و دشت

دورۀ عشاق تاريخي گذشت



تازه شيرين هم سر ِ عقل آمده

قيد فرهاد جـُلمبر! را زده



يا همين عذار شده شكل گوگوش

كرده از سرتا نوك پايش روتوش



با جوانان رپي دم خور شده

نان وامق كاملاً آجر شده



ويس هم داده به رامين اين پيام

بين ما هرچه كه بوده شد تمام



پس ببين مجنون شده دنيا عوض

راه تهرن را نكن هرروزه گز



اكس پارتي كرده ما را هوشيار

گرچه بعدش مي شود آدم خمار



بيخيال من برو كشكت بساب

چون مرا هرگز نمي بيني به خواب



گفت با «جاويد» مجنون اين چنين:

حال و روز ليلي ما را ببين



بشكند اين «‌ دست شور بي نمك»

كرده ما را دختر قرتي اَنك



حال كه قرتي شده ليلاي من

نيست ديگر عاشق و شيداي من



مي روم من هم پي ( كيسي ) دگر

تا رود از كله ام عشقش به در



فكر كرده تحفه اش آورده است

يا كه قيس عامري يك برده است



آي آقاي نظامي شد تمام

قصۀ ليلي و مجنون ، والسلام



خط بزن شعري كه در كردي زما

چون شده ليلاي شعرت بي وفا

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 17:40  توسط محمدارمیا  | 

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند


1. سنگ ... پس از رها کردن
!


2. حرف ... پس از گفتن
!


3. موقعیت... پس از پایان یافتن
!


4. زمان ... پس از گذشتن

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 15:8  توسط محمدارمیا  | 

کافرنامه

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،

چه میخواهی تو از جانم؟


مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

 

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 14:12  توسط محمدارمیا  | 

مصاحبه با خدا


خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.


دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟


خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 14:8  توسط محمدارمیا  | 

ذوست

مینویسم

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی

دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

دوستت دارم چون دوستت دارم…
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 17:49  توسط محمدارمیا  | 

روشهای شکار شوهر توسط دخترها!

1- روش جوادی:
یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با دو تا شلیک خودشو بهت برسونه یهو غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از چند دقیقه هذیون گفتن راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده خواستگاریت
اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/ مثلا به ضرب آب قند به هوش می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه. وقتی خوب گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار میکنه که برسونت.اما از اون اصرار و از تو انکار.خلاصه راه می افتی که بری اما یجوری راه می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه... تا اینجا تو کار خودتو کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه.

2- روش یاهو مسنجری:
این روش اخیرا کاربرد زیادی پیدا کرده و عمدتا هم به خاطر اینه که لازم نیست مستقیم توی چشمای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها هم کمک خبلی بزرگیه.از ایکونهای گوگولی مگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی.اما بدیشم اینه که بعضی وقتها توی چت یه سو تفاهم هایی پیش می آد که خر بیار و باقالی بار کن!!
نکته:این روش فقط وقتی کاربرد داره که مطلب بطور صریح ادا بشه اما به علت اینکه هیچ موجود اناثی اصولا این کاره نیست پس بهتره که اصلا قیدشو زد!

3-روش بچه خر خونی:
همون داستان جزوه و این که خودت واردی.
نکته:متاسفانه از اونجایی که مجموع دو متغیر زیبایی و خر خونی در مورد دختر جماعت همیشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتر که روی این روش خیلی حساب نکنی!

4-روش خرکی:
جلوی یکی از این لندکروز سیاهها بوسش می کنی که بدونه بخاطر بد بخت کردنش همه کار می کنی.

5-روش مذهبی خفن:
چهل شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجیل مشکل گشا پخش می کنی . تو ی این مدت به هر چی امامزاده و صاحب کرامات هست متوسل میشی و نذر می کنی که اگه حاجتت روا شد هر شب تو سقا خونه آس مم تقی یه شمع روشن کنی ...ایشالا که حاجتتو میگیری.
نکته:خواهر التماس دعا

6-روش از ما بهتران:
لازم نیست کاری بکنی. فقط انتخاب کن!

7-روش بچه مثبت:
طرف و به یه کافی شاپ دعوت می کنیو اونجا خیلی معقول و منطقی مساله رو بهش می گی.اونم احتمالا یه فرصتی می خواد که فکر کنه و بعدشم ایشالا که بعله رو می گه.
نکته:تا حالا چیزی خنده دار تر از این شنیده بودی؟

8-روش عرفانی:
میری لب چشمه که آب بیاری می بینی از قضا اونم انجاست.یه جوری که انگار حواست نیستپات می خوره به کوزه طرف و کوزه خورد و خاکشیر می شه.بعد لپات گل می اندازه و با عجله کوزتو پر می کنی و میری. اینجاست که طرف با خودش فکر می کنه:
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
خلالصه خیالت تخت باشه که کارت درسته!
نکته:
این روش در طی تاریخ امتحانشو بخوبی پس داده و بنا براین بسیاری از کارشناسان و صاحبنظران معتقدن که بحران امروز ازدواج در اثر لوله کشی شدن آب بوجود اومده.

9-روش لوس گری:
یه دفعه یه سوسک می بینی و بنا میذاری به جیغ! آ ی جیغ نکش کی بکش.طرف هم که وضع و اینطور می بینه به هر قیمتی شده سوسک و به دیار باقی می فرسته. حالا تو همچین تحویلش می گیری که انگار شیر شکار کرده! و بعدشم مثلال از ترس سوسک یه مدتی خودتو بهش می چسبونی و ازش جدا نمی شی! اگه کارا تا اینجا خوب پیش بره ما بقیش تضمین شدست.

10-روش شهرستانی:
یه بار با چشم گریون و تن لرزون طوری که طرف بشنفه برای دوستت درد دل می کنی که چطوری وقتی داشتی می اومدی یه پسره ی چشم نا پاک تو رو دید زده و بهت متلک پرونده. بعدشم هقی می زنی زیر گریه. اینجاست که دیگه رگ غیرت طرف باد می کنه و حساب یارو با کرام الکاتبینه!
نکته:
اگه کار به خون و خونریزی نکشه می تونی روی موفقییت حساب کنی. اما اوصولا زندگی با این آدم توصیه نمی شه.

به امید موفقیت..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 17:21  توسط محمدارمیا  | 

سوختن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 17:25  توسط محمدارمیا  | 

ماجراي زندگي

گر بخواني ماجراي زندگي

شرح ناكامي است جاي زندگي *

طالب دنيا بسي كوشد بجان

تا شود در زندگي كامران *

ليك دنيا جاي خورد و خواب نيست

تشنگان را گو كسي سيراب نيست *

بهر اسايش نباشد روزگار

گاه روزي روشن گه شام تار*

هر كس از دردي برد رنج و عذاب

باشد از انديشه اي در اضطراب *

عده اي مستند و جمعي هوشيار

عده اي شادند و جمعي داغدار *

عده اي سرمست ناز و نعمتند

برخي از كار جهان در حيرتند*

عده اي از فقر و لذت گشته زار

يا زدست چرخ گردون بيقرار*

جمله نادانند دانايي كجاست

راه تاريك است بينايي كجاست *

تا طريق معرفت روشن كند

وين جهان را جلوهگلشن كند *

تاشود مسعود هر پوينده اي

كام يابد هر دل جوينده اي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 17:20  توسط محمدارمیا  | 

دروغ دخترانه :

۱. خیلی میخوامت(ماشاالله دخترهاهمه رو میخوان)
۲.همیشه به یادتم(مخصوصا موقع لالا)
۳.تا اخرش با هاتم(ولی از یه نوع دیگش)
۴.غیر تو به هیچکسی فکر نمیکنم(اره جون عمت)
۵.من بهت اعتماد کامل دارم(مخصوصا در حین تلفن، پشت خطی داشته باشی)
۶.تا حالا با هیچ پسری انقدر صمیمی نبودم(به جز برادرم)
۷.دوستت دارم(دروغ سال)(که مد شده)

آنتي دختر

 

 

 

 

 

 

1. تا زبونشون باز ميشه عوض مامان بابا ميگن شوهر!!
2.حالشون ازپسرا به هم ميخوره ولي نمي دونم چرا 666 تا دوست پسر دارن
3.اگه خونشون آتيش بگيره بين بابا و لوازم آرايش حتما لوازم آرايش و انتخاب مي کنن!
4.نون شب ندارن بخورن ولي پول عمل دماغشونو رديف ميکنن!
5.همه خوشکل و خوش هيکلن(خدايا منو بخاطر اين دروغم ببخش)
6-از 8 تا 20 سالگي شونصدتا دوست پسر داشتن که هيچ کدوم درکشون نميکردن

 

راست میگن که دخترا گربه صفتن و......  ببین از نظر ظاهری هم شباهت دارن

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:0  توسط محمدارمیا  |